چاپ        ارسال به دوست

مطلب ارسالي از سفير زندگي؛خانم راحيل عباسي

مهران...

 

باورق زدن دفتر انشای شاگردانم،درخاطرات آنروزها غرق میشوم و تمام لحظات جلوی چشمم رژه میروند، گویی همین دیروز بود که با آنها درباره آرزوهایشان صحبت میکردم. دربین برگه ها نام مهران خودنمایی می کند؛ برای بارهزارم انشایش را مرور میکنم...

موضوع انشا:می خواهیددرآینده چکاره شوید؟و چرا؟

-عمویم مُرد چون قلبش مریض بود،مادربزرگم مدام از درد پا می نالد و شبها خواب ندارد؛ من دوست ندارم هیچکس مریض باشد. می خواهم دکتر بشوم تا نگذارم کسی زجر بکشد وجانش را از دست بدهد و همه سالم باشند. می خواهم باعث افتخار خانواده ام بشوم...مهران باهوش و درسخوان لیاقت بهترینها را داشت...مگر بود کسی که مهران را بشناسد و او را دوست نداشته باشد؟ مهران با وجود اینکه 10 سال بیشتر نداشت، پس از مرگ عمویش شده بود غمخوار مادربزرگ و برای حمایت ازمادربزرگ ازتهران به روستا آمده بود. پس از اتمام دوران راهنمایی، پدرش آنها را به تهران برد تا او با خیال آسوده و در کنار مادربزرگ و خانواده ادامه تحصیل دهد. پس از گذشت۴سال مهران کنکور داد و در رشته موردعلاقه اش،پزشکی،پذیرفته شد و به همراه مادریزرگ به روستا برگشت؛ می دانستیم که مهران در دانشگاه های معتبرتهران قبول میشد ولی بخاطر مونس سالخورده اش برگشت. هر صبح به شهر می رفت و شبها از دانشگاه برمیگشت و در کنار مادربزرگ آرام می گرفت.مهران درحدتوانایی ودانسته هایش به مردم روستا کمک می کرد و اجازه نمیداد کسی از بیماری رنج ببرد. در یکی از شبهای نفرین شده وقتی داشت به روستا برمی گشت با یک ماشین تصادف کرد و آن اتفاق لعنتی... پزشکان گفتند مرگ مغزی و همه چیز تمام... با اصرار پدرش به تهران منتقل شد با این امید که شاید پسرش زنده بماند...یک امید واهی.  پزشکان آنجا هم مرگ مغزی وخواب ابدی مهران را تایید کردند...

پدرش یک هفته به این امید که شاید معجزه رخ دهد منتظرماند. مادر و مادربزرگش بیتاب جوانشان بودند و غیر از گریه و دعاکردن کاری از دستشان برنمی آمد.

آنروزها بود که به یاد همین انشایم  افتادم و یک جمله:"می خواهم بیماران را از مرگ نجات دهم."

با پدرش صحبت کردم و توانستم او را متقاعد کنم که اعضای پسرش را ببخشد تا به آرزویش برسد...گرچه او نتوانست به همه بیماران خدمت کند اما با بخشش خود به۸نفرزندگی دوباره بخشید...حالا به مهران و هدف والایش افتخار میکنم...الحق که مهران زندگی بخش شد و باعث افتخار خانواده اش...


١٠:٢٠ - دوشنبه ١٥ آذر ١٣٩٥    /    عدد : ٣٩٦٥٤    /    تعداد نمایش : ٣٥٤٢



خروج




صفحات اجتماعی

آمار بازدیدکنندگان

بازدید از این صفحه : 15629 بار
بازديدکنندگان امروز : 7709 نفر
 
کل بازديدکنندگان : 17631500 نفر
 
بازديدکنندگان آنلاين : 9 نفر