چاپ        ارسال به دوست

داستان ارسالی از طرف پارسا محمدزاده سقا

زندگی

تقدیم به تمام افرادی که مرگشان ادامه دهنده زندگی دیگران بوده است

نگار، رو به روی تلوزیون بر روی کاناپه نشسته بود. روز به روز دنیا برایش غمگین تر سیر می کرد. همین دیروز بود که فکر احمقانه ای تمام ذهن او را فراگرفته بود، آری فکر خالص کردن خود.

باالخره برای فرد تنهایی همچون او، غیر از این فکر، غیر طبیعی است. زندگی روزانه اش شده بود که از صبح که بیدار می شود تا عصر هر روز غیر از جمعه ها به سر کار خود برود و به عنوان یک کارمند ساده هر روز یک فعالیت تکرار کند که البته هیچ عشقی هم به این کار نداشت بلکه از روی اجبار برای گذران زندگی این روزمرگی را ادامه می داد.

 

آخر هفته هایش هم به خواندن کتاب و دیدن تلوزیون می گذشت. هیچکس نمی دانست خود این شکل زندگی را انتخاب کرده یا نه، سرنوشت این شیوه را برای او رقم زده است.

 

حال چشم های او، تلوزیون را نگاه می کرد البته ذهنش در اعماق سیاهی هایی که زندگی اش را روز به روز بیشتر فرا می گرفت، بود. مثل همه جمعه های تکراری، از صبح نگران عصر غم بار جمعه ها بود. پس از مدتی، احساس ضعف کرد، پس به آشپزخانه رفت و کمی شیرینی که دیروز همسایه باالیی آورده بود از یخچال برداشت. البته اصال دیگر یادش نبود که اصال چه مواد غذایی دوست دارد!!!

 

شیرینی ها را برداشت و به سمت کاناپه رفت تا بنشیند که ناگهان جمله ای توجه او را به شدت جلب کرد.

 

اهدای عضو، اهدای زندگی ...

 

همین جمله کافی بود...

 

توجهش به ادامه اخبار جلب شد. حال اخبار این بود، یک آقای قد بلند که لهجه شیرین آذری داشت درباره اهدای عضو صحبت می کرد و در زیر خبر زیر نویس آمده بود که جشن سفیران اهدای عضو در بیمارستان مسیح دانشوری.

 

عجیب بود، بعد از مدت ها خبری توجه او را جلب کرد...

 

آن جمله ابتدایی بسیار برایش جالب بود. به فکر فرو رفت یعنی افرادی در دنیای اطرافش هستند که حتی زیاد هم دور نیستند شاید همسایه بغلی یا چه کسی می داند همسایه رو به رویی ]در دنیای امروزمان ما از یک

 

متری خودمان هم خبر نداریم [اکنون نیازمند اعضایی هستند برای ادامه زندگی ، زندگی در دنیایی که نگار هیچ وقت زیبایی از آن برداشت نکرد.

 

درست است اهدای زندگی...

 

برای خیلی ها همین زندگی ساده و تکراری حکم یک آرزو را دارد...

 

این جمله گویی اساس تفکر نگار را منحل کرد. تا کنون فکر نمی کرد که این زندگی مالل آور می تواند آرزویی باشد... ناگهان حالش بد شد و سرش گیج رفت. از شدت گز گز معده و مغزش، بیهوش بر روی زمین افتاد.

 

چقدر عجیب است... گاه جمله ای دنیایمان را خراب و دوباره از نو می سازد...

 

اهدای عضو، اهدای زندگی...

 


١١:٥٩ - دوشنبه ١٧ مهر ١٣٩٦    /    عدد : ٥٢٤٥١    /    تعداد نمایش : ٥٦٣



خروج




صفحات اجتماعی

آمار بازدیدکنندگان

بازدید از این صفحه : 16887 بار
بازديدکنندگان امروز : 2762 نفر
 
کل بازديدکنندگان : 18565248 نفر
 
بازديدکنندگان آنلاين : 6 نفر