چاپ        ارسال به دوست

تهران

مهسا هوشیار

خدایا زندگیم در تصادف خونی شد لباسهای نواش رنگ مرگ را به خود گرفت با هم رفتند و نگاههای ما رو به سودخود کشاندند، عکستان در دستم اما فقط یک کاغذ دیگر پرسشی نیست برای خوب بودنش دیگر همراهتان نیست، روح از وسایلتان پرواز کرد عشق تاب و وتوان جدایی از قلبتان را نداشت و سفر کرد. اما ای قلب باقی ای یادگاری ای خون زرگهای تو پر تپش روزی در سینه ای بودی کوچک پر ز آرزوهای پر امید و نافرجام حالا در سینه ای سختی زندگی را تنها بر دوش میبرد حالا در سینه ای هستی خسته بیمار اما مجبور به زندگی ساختن. آخ آخ ای جدایی آیا تقدیر همیشه تو را درکنار دردهایم برایم به سوغات می آورد و مرا برای تنهایی ام؟!! سمانه باورم نمیشود بی تو بودن را بی تو روییدن را.......... سمانه با رفتن تو همه تنها و گوشه گیر شدیم و پنهانی اشک میریزیم و آه روزهای سبز در کنار هم بودن را میخوریم ما همه فقط زنده ایم نه امیدی داریم بر کسی بفروشیم نه میل داریم آن را از کسی بخریم.


١١:٠٣ - پنج شنبه ٢ شهريور ١٣٩٦    /    عدد : ٥٠٥٣٣    /    تعداد نمایش : ٩٨



خروج




صفحات اجتماعی

آمار بازدیدکنندگان

بازدید از این صفحه : 38122 بار
بازديدکنندگان امروز : 754 نفر
 
کل بازديدکنندگان : 17064559 نفر
 
بازديدکنندگان آنلاين : 12 نفر