مطلب ارسالي از خانم سحر زمردي
براي مهسا...
یک لحظه چشمم باز شد، دیدم چه محشریست جسمم به روی تختی از مسیح دانشوریست
 ١٣٩٥/٠٦/٢٩ - نظرات : ٠متن کامل >>
مطلب ارسالي از سفير زندگي؛خانم راحيل عباسي
٨ روز انتظار
من و محمد در دانشگاه باهم آشنا شديم و پس از مدت كوتاهى با هم ازدواج كرديم...
 ١٣٩٥/٠٦/٢٩ - نظرات : ٠متن کامل >>
مطلب ارسالي از سفير زندگي؛خانم راحيل عباسي
او را از دور ميشناختم
او را از دور ميشناختم همسايه مادرم بود و باهم سلام و عليكى داشتيم.
 ١٣٩٥/٠٦/٢٨ - نظرات : ٠متن کامل >>
دختر خاله:
تارا خانم
یکشنبه صبح چشمامو بازکردم با فکر اینکه یک روز معمولی دیگه شروع شده که باید با فعالیتهای روزانم به پایان برسونمش...
 ١٣٩٥/٠٦/١٣ - نظرات : ٠متن کامل >>
مسعود مظاهري
قلب سرخ
امیرحسین در لیست انتظار "نفس" بود، ریه می خواست و فرصت چندانی نداشت...
 ١٣٩٥/٠٦/٠١ - نظرات : ٠متن کامل >>

<< صفحه قبلی1 2 3 4 صفحه بعدی >>





صفحات اجتماعی

آمار بازدیدکنندگان

بازدید از این صفحه : 46157 بار
بازديدکنندگان امروز : 4351 نفر
 
کل بازديدکنندگان : 36993018 نفر
 
بازديدکنندگان آنلاين : 11 نفر