چاپ        ارسال به دوست

سمانه چهره پرداز

روز مادر

صبح وقتی چشم باز کردم و رفتم کنار پنجره دیدم داره برف میاد و شیشه اتاقمم بخار گرفته...
تازه یاد گرفتم «م» با «ا» با «ن» میشه...مامان..
آروم انگشتامو روی شیشه کشیدم و سعی کردم بنویسم:
مـــامــــان...
یاد روزایی افتادم که هر وقت برف میومد با مامان شال و کلاه می کردیم و می رفتیم آدم برفی درست کنیم...
بابا اومد تو اتاقم و منو که دید پشت پنجره ایستادم بهم گفت:
بریم برف بازی؟؟
به یاد اون روزای برفی شال و کلاه کردم و رفتیم با بابا آدم برفی درست کردیم...
از وقتی مامان رفته بود هی قلب درست می کردم و کنار عکساش میگذاشتم
آخه بابا می گفت مامانم قلبش و داده به یه مامان دیگه..
اومدم از کنار قاب عکس مامان یه قلب برداشتم و بردم گذاشتم رو سینه آدم برفی...
به بابا خندیدم و گفتم:
یه عکس از منو مامان برفی می گیری...
روز مادر مبارک


١٧:٥٢ - چهارشنبه ١٥ بهمن ١٣٩٩    /    عدد : ١٠١٥٢٢    /    تعداد نمایش : ٢٩٧



خروج




صفحات اجتماعی

آمار بازدیدکنندگان

بازدید از این صفحه : 108255 بار
بازديدکنندگان امروز : 1677 نفر
 
کل بازديدکنندگان : 37817325 نفر
 
بازديدکنندگان آنلاين : 8 نفر