چاپ        ارسال به دوست

شیما هنرور

روز مادر

بر روی چشمان کبود مادرش بوسه میزند.
قرآن را بر می‌دارد،  پاکتی بین صفحه ها پناه گرفته بود. 
بازش می‌کند ، کارت اهدای عضوی در کنار عکس خودش و مادرش به چشم میخورد ، شعری زیر عکس نوشته شده بود، صدای مادر در گوشش میپیچد که برایش میخواند:
《 هستی من ز هستی توست ،  
ای کردگار هستی ، 
نیست کن مرا گر خاری به پایش رود》
اشک هایش نامه را خیس می‌کند ، بی توجه به جیغ ممتد دستگاه به مادرش خیره می شود ، 
زیر لب برایش میخواند : 
《 در وصف عشق تو چه گویم مادر 
که مولوی خموش در بر تو شرم بر غزلش می ریزد》
حالا دیگر می داند هر کجای این مرز و بوم که برود ، صدای نفس هایش را از تن هشت هم خون دیگر می شنود . 
 
 


١٧:٥٤ - چهارشنبه ١٥ بهمن ١٣٩٩    /    عدد : ١٠١٥٢٤    /    تعداد نمایش : ٣٤٩



خروج




صفحات اجتماعی

آمار بازدیدکنندگان

بازدید از این صفحه : 108261 بار
بازديدکنندگان امروز : 2435 نفر
 
کل بازديدکنندگان : 37818083 نفر
 
بازديدکنندگان آنلاين : 8 نفر